محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

534

تاريخ الطبرى ( فارسي )

و سبب ندانست و گفت : « اى عدى اين چيست ؟ » گفت : « آثار عروسى است . » گفت : « عروسى با كى ؟ » گفت : « با رقاش . » گفت : « واى بر تو ، كى او را زن تو كرد ؟ » گفت : « شاه او را زن من كرد . » و جذيمه به پيشانى خويش زد و از پشيمانى بر زمين غلطيد و عدى بگريخت . و كس ياد او نكرد و جذيمه كس پيش خواهر فرستاد و شعرى به اين مضمون پيام داد : « به من بگو و دروغ نخواهى گفت . » « آيا با آزاده اى زنا كردى يا با مرد دو رگه . » « يا با غلامى كه تو سزاوار غلامى . » « يا با سفله اى كه شايستهء آنى . » رقاش پاسخ داد : « تو مرا زن مردى عرب معروف و و الا نژاد كردى و با من مشورت نكردى و من اختيار خويش نداشتم . » و جذيمه از او دست بداشت و عذرش را پذيرفت . و عدى سوى اياد رفت و با آنها ببود و روزى با تنى چند از جوانان به شكار شد و يكيشان تيرى بزد كه عدى بيفتاد و بمرد . و رقاش آبستن بود و پسرى بزاد و نام وى را عمرو كرد و بپرورد و چون بزرگ شد او را عطر زد و لباس فاخر پوشيد و بياراست و پيش جذيمه آورد كه چون او را بديد محبتش را به دل گرفت و به فرزندان خويش پيوست و با آنها ببود . اتفاقا در سالى پر علف كه قارچ فراوان بود شاه برون شد و در باغى براى او فرش گستردند عمرو نيز با كودكان به چيدن قارچ مشغول شد ، وقتى كودكان